تبليغاتX
هفت شهر عشق

    follow me on Twitter




    خوبی گودر یا همون گوگل ریدر اینه که آر اس اس وبلاگ دوستاتو بهش میدی و هر بار که به روز می‌کنن تو خبرداری می‌شی. و این اتفاق بدون تعصب نسبت به سرویس خاصی می افته!

    اما این گودر یه آفت دیگه هم داره و اون این که باید حواست جمع باشه که درسته پست دوستت رو کامل می خونی اما ایشون توقع دارن جنابعالی براش کامنت هم بزاری و صرف این که تو گودرت مشمول لطفت بکنی کافی نیست. به قول مادرانه باید از همون لینک گودر پرواز کنی به خونه اصلی وبلاگ!

    اینو گفتم که بگم مدتیه وبلاگهاتون رو از همین گودر دنبال می‌کنم!

    اطلاعات بیشتر درباره گوگل ریدر را از وبلاگ جناب فتحی بخونید.

     

    + نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:52  توسط آمون  | 


     


    باران .... یعنی تو برمی گردی...

    دیشب خواب عجیبی می دیدم!

    خواب مرگ

    خواب می دیدم بهم خبر رسید که فردا یعنی امروز ساعت ۹ صبح قراره بمیرم.

    رفتم دنبال کاراش یه فرم تصفیه حساب بود از همونا که آخر دانشگاه بهمون دادن که بریم امضاء‌هاش رو بگیریم!

    القصه امضاء‌ها رو گرفتم و شد وقت مردن .. خوابیدم و مردم... بدون استرس و ترس... تنها موضوعی که ناراحتم کرد این بود که موقع مردن٬ نشد که دست تکون بدم به نشانه خداحافظی ... اما بعد زنده شدم ... توی خواب به خودم می گفتم ببین ... خدا بهت دوباره فرصت داده ....

    وقتی بیدار شدم که تقریبا همون موقع مردن و دوباره زنده شدن بود .... ساعت ۹ صبح بود!

    و من از نماز عید فطر جا موندم!

     

    پی نوشت:

    ۱- عیدتون مبارک

    ۲- این روزها خیلی از خودم و خدا پرسیدم برا چی زنده ام! دیروز هم در گفتگو و درد دلی با دوستی دوباره تکرار کردم .... شاید این خواب یه تلنگر بوده باشه که کفر نگم ....

    ۳- نپرسید چرا...

    ۴- خواهشا نصیحت نکنید ... این روزها حوصله خودمم ندارم.

     

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط آمون  | 


     


    بعد از مدتها سلام!

    وقتی یه مدت از خونه زندگیت دور باشی خب معلومه که وقتی برگشتی اون خونه نیاز به آب و جارو داره :)

    چند وقتیه شروع کردم به آب و جاروی اینجا... حذف گجتها و لینکهای به درد نخور... احیای لینکهای مورد استفاده و ...

    این مدت... سرم به شدت شلوغ بود.. بعد از نمایشگاه قرآن پارسال دوست داشتم بنویسم اما نه فرصتش بود نه حوصله اش و ... بعد اتفاقات ریز و درشت دیگه....

    کارهای شهر هم که تمومی نداره...

    و الان هم باز نمایشگاهم... لپتاپ رو پامه و دارم فکر می کنم چی باید می نوشتم که الان یادم رفته!!

    زنده ام... خوبم .. الهی شکر :)

    ممنونم از همه دوستان مهربونم که این مدت جویای حالم بودند. الطافتون مستدام :)

    دلم برا همه تون تنگ شده....

    این شب قدری... التماس دعا :)

     

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط آمون  |